رضا قليخان هدايت

1618

مجمع الفصحاء ( فارسي )

فريضه هر روز آن سنگ را بشستندى * به آب گنگ و بشير و بزعفران و شكر خداى حكم چنان كرده بود كان بت را * ز جاى بركند اين شهريار دين‌پرور چو بت بكند ز بتخانه مال [ و زر ] برداشت * بدست خويش به بتخانه درفكند آذر ز خون كشته كز آن بتكده به دريا راند * چو سرخ لاله شد آبى چو سبز سيسنبر خمى ز گردش دريا بره فراز آمد * گسسته شد زره اميد مردمان يكسر ز سوى پهنا چندانكه كشتيى دوسه روز * همىرود چو رود مرغ گرسنه سوى خور برآمدند بر آن پى ز آب آن دريا * چنان‌كه گفتى آن آب خويد بود و خضر زهى مظفر فيروزبخت دولت يار * كه گوى برده‌اى از خسروان بعقل و هنر تو بر كنارهء درياى سبز خيمه زده * شهان شراب‌زده بر كناره‌هاى شمر تو سومنات همىسوختى به بهمن‌ماه * شهان ديگر عود و مثلث و عنبر بوقت آنكه همى خلق سير خواب شوند * تو در شتاب سفر بوده‌اى و رنج سهر شنيده‌ام كه هميشه چنان بود دريا * كه برد و منزل از آواش گوش گردد كر